*
*
*
*
*
*
*
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,, ;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;; www.agna.blogfa.com www.agna.blogfa.com ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

-------------- منظر
  منظر
{{تماشا}}

سر آغاز :

آنچه را که نوشتم نه شعر که فی الواقع می باید که دلگویه نامیدُ اری دلگویه.

چرا که سخن چون از دل بر می آید٬ لاجرم بر دل می نشیندو غیر از آن از ارزش و محتوا خالی ست.و به متاعی می ماند بی رونق !!!

و من سعی کرده ام که به روح کلام نزدیک تر شوم و در این رابطه نه از مطالعه ی شاعران بزرگ ایران که از مطالعه ی شاعران خارجی نیز فارغ نبوده ام و انچه را که نوشتم حاصل اندیشه ها و طرز نگرش من به جهان است و اگر در آن کاستی مشاهده میشود نه از دریچه ی ذهن من که حاصل مشاهده ی بی شکوه چشم اندازی ست از ان دست که انسان اگاه از ان خروش بر میدارد.

۲۱.ژانویه ۲۰۰۴

کاوه محسنی بروجردی ــ انگلستان .

«شعر نو»

ماه که از پس حجاب ابر میشود پیدا

شعر نو ی است انگار.

........................
«ارمغان»

پدرم برای جهان بزرگی را ارمفان دارد

و اینش یعنی که جان بها.

 ------------       

«متن چشمهات»

و من از متن چشمهات چه چیزها که نفهمیده ام.

----------

«زلالی »

لندن

خیابان های خیس

صدای آهنگ بلند

دارم آرام آرام به زلالی خویش می رسم.

------------

«مست»

هوا مست

زمین مست

علف مست

و آدمی به تماشای این همه

و آدمی سرشار این همه

--------------

«جهان»

خدا غم را آفرید

انسان شعر را

و جهان هر دو را .

---------------

«ایمان»

گل سخن که شکفت بر لب

انسان به بودن ایمان آورد .

------------------

«چشمه ی خورشید»

ای چشم هات چشمه ی خورشید

تو با من از کدامین سپیده سخن می گوئی .

-----------------

«شاعر»

بغض سکوت که شکست شاعر شدم.

----------------

«هجران»

به شهر کوران تابان چراغی مگر

ورنه دل بمیرد از هجران

                                           

                «»

به بزرگمرد کاشان سهراب همین حدود آشنا

«ما نیز»

و بعد از تو

ما نیز

 آب را گل نکردیم

که این پاسداشت

آن همه بزرگی بود

 که تو برایمان

 به ارمغان آوردی.

و بعد از تو

ما ماندیم

و حریم حرمت واژه

وقلم

و بعد از تو

ما ماندیم

و دهانی پر فریاد

و دیگر هیچ!

---------------------------------------------------

«تهمت»

ما به چه می نازیم ؟

به اینکه شاعریم

به خدا به خود تهمتی

بر بسته ایم

به خدا که خالی است

بساطمان

این که معجزه نیست

و ما که موسا نیستیم

تا که عصائی را بدل به اژدها کنیم

که هزار فرعون فرا راهمان!

-----------------------------------------

«شرق»

چه شکوهی داشت

پروازت تا اوج

آه ای پرنده شرقی

همه دیدند پروازت را!

-----------------------------

«نمایش»

بزرگ محبوبا!

هر چه دارم برای تو

اما قول بده

که

 زیاد

 نمی بری مرا

اما قول بده

که گوش می سپاری

 گاه گاهی به حرفهام

که مثل شعر ی ناب هستند

که مثل شعری

پر ازاحساس هستند و

ز دل بر می آیند

بزرگ محبوبا!

هنوز عاشقت هستم

دیگران هر چه می خواهند بگویند

اما من همان ادم همیشه ام

اما من همان محبوب تو هستم

نه اینکه خودم را

پیش چشمانت گونه ای

دیگر به نمایش بگذارم

به خدا که راست می گویم!

--------------

با سلام چند شعر  برای صفحه مداد رنگی

«طلسم »

پرنده بی جفت

بوده گی اش

طلسم وحشت است

او ز عشق نمی داند

و رنه اینگونه نمی ماند.

------------------------------------

«کلید »

کلید معجزتی

و رنه

هزار قفل بسته دارم

کلید معجزتی

ورنه

جهانی غمانم!

------------------------

«منظر»

آغاز شدم

مثل شکفتن گلی

و جهان باد بی رحمانه است

در منظرم!

-----------------------------

 «آخرین»

نه ما آخرین

نسل شاعران نیستیم

که پس از ما

به شمارش

ریگ های

بیابان

شاعر

خواهد آمد

که پس از ما

خواهند گفت

بیچاره شاعری بود و

اینک نیست

پس خدایش بیامرزد!

------------------------------------

«White house»

نمی دانم  White house

قشنگ تر است

یا خانه ی ما !

اما هر چه هست

خانه ی ما

از سیاست

تهی است

و این را باید جرج بوش

بداند !

که آمریکا را

مفت  آورده

به چنگ

و در White house

خبر ها ست

و در

پس پشت

این

چهره قشنگ

هزار بازی است

!

----------------------------------

«چشم براه »

باید سرود

که همه

چشم براهند

باید سرود

که جز این

پیداست  نیست

خورشید

شکوهی

که جز این

 اگر هست

پس چرا من اش نمی بینم؟ْ

---------------------

(پینوکیو )

نه پینوکیو آدمک چوبی نیست
قلب دارد و عشق !
-----------------------
(دل شیر)
شب و رد خرس ها بر متن جاده
و ما و سکوتی که حتی دل شیر را هم می لرزاند

------------------------ 

« ملعنت  »

هشتصد سال سنگ

تا چه شود؟

ما دستهامان

به خون خویشان

آلوده است

و چه گناهی بزرگتراز این

هشتصد سال سنگ

تا چه شود

و چه کس ما را به این

گناه بی گاه فراخواند

ما بر خدایان خویش شوریدیم

و اینک ملعنت جاودانه ایم!

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٥ - kaveh