*
*
*
*
*
*
*
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,, ;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;; www.agna.blogfa.com www.agna.blogfa.com ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

-------------- منظر
  منظر
اشعار جدید ۳ اکتبر ۲۰۱۵

<<    >>

 

<< کفر ابلیس >>

درخت را  

             مانا

با

            ریشه ها هم 

                              در خاک 

سرود 

            می خوانم

                          بی هراس از 

                                          شب 

                                        و 

                                          دشنه 

که 

کُفر ابلیس 

              نمی ماند

می دانم!

            سرود

می خوانم 

بی هراس 

از 

تازیانه و 

تبر!

راستی 

دیگر 

چه خبر ؟!...

که از من ؟! 

من 

شاعرم و 

دغدغه ای دارم 

دغدغه ای 

فردا را و 

شرف

آفرین 

که درست زدی 

بر هدف 

و سرود!...

می خوانم 

در خلوت 

در جمع  

و می خوانم:

" دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و

به پیمانه زدند."

و حافظ و عطر‌ٍ یادٍ کسی از 

جنس علاقه 

سرمستم می کند 

سراپا!

 

ـ ـ ـ

<<  ترنم جاری  >>

ای عشق 

ای سرودٍ سرخوشانه ی 

دل 

ای عشق 

ای 

ترنمٍ جاری ! 

پرواز بلند

شب چراغٍ 

بیداری 

تُو 

خًٌم تا همیشه 

سرشاری 

و سرشاری 

و 

بهین یاری‌؛ 

تُو ترجمان‌ٍ 

بلاغت 

ناخدای 

بی وروا 

تًو 

تندیس نجیب وارٍ شوق 

تًو مشرقی ترین ؛ 

بال در

بال 

با تو حسٍ 

پرواز 

در من!

ای 

شکوه ناز 

من ام 

و 

موسا 

توئی 

روح بلند 

اعجاز 

که 

بخوان اًت

به اَوای بزرگ 

دل قدسی 

تو را بخوانم 

تنها تُو را 

ای یگانه 

سِر الست!

---

<<  یار صمیمی   >>

چه با

طنطنه و 

شکوه 

از خیال من 

می گذرد 

یادت 

و می گذرد 

از خیال و کنار من / گُل یادِ 

تو 

ای 

مرادفِ بهار 

هم لهجه ی 

قدیمی 

یار 

صمیمی !

تو از 

سمت احساسی 

و 

خوش بوتر از 

گُل یاسی 

مگر نه که 

عشق 

یعنی همین 

دل دادن 

ساده ! 

مگر نه که ؛

عشق یعنی 

واژه ؛ واژه 

فریاد شدن! 

چه با 

طنطنه و شکوه 

از خیال من 

می گذرد 

یادت 

که 

حسی از این دست٬ 

در تعریف 

نمی گنجد

چه 

بی پروا

می کند و 

چه پرشورم 

سراپا

غرق نورم!

و مگر نه 

گه 

هیجانی از این 

دست؛

اهوراگون است 

او 

آری 

درست فهمیده ای 

چه 

با طنطنه و 

شکوه 

از کنار من 

می گذرد او!

---

<<  شعر ناب   >>

می سرایم 

شعر نابم را 

ز برایت 

ای 

اسطوره ی عصر 

انسان 

که درکی از 

این دست 

خود 

یکتا مرهم است او!

و هر باره 

از تنم 

فریاد می کشد 

عشقی را 

که عجین است 

با تاروپودم 

وجودم!

می سرایم 

شعر نابم را 

زبرایت 

ای 

امید جان 

جان جهان!

تو هم 

بهاری و 

هم روح وار 

شادی 

که حزن هزار ساله 

شکست 

ز گُل مقدمت! 

پس سلام برتو! پس سلام!

می سرایم شعر نابم را 

زبرایت

 و باتو 

خطهای غمگرفته ی چهره ام 

محو شدند؛

بی تمامی !

---

<< تیشه ی غیرت   >>

من یار تو هستم و 

توئی یارٍ دلم 

من یار تو هستمُ 

زتو

سرمستم

من مستم 

تا هستم 

که عطر تو 

بس 

خوش تر 

ز هل و

کندر 

و در 

فرارویم 

می بینمت 

مثل

تصویری 

در قاب وار

شکوه

من 

یار تو هستم و

توئی 

یار دلم 

که با تو 

بی نیاز 

می شوم 

زهر چه 

حماسه وٍ  

حرفی از 

این دست!

که با تو 

تیشه ی 

غیرت 

به رقص در می آید 

در تفٍ فرهاد!

من 

یار تو هستم و 

توئی 

یار دلم!

که بی تو 

بارانٍ حسرت 

مجال اًم نمی دهد 

و من 

در آستانه ی خزان 

یکتا خانه نشینٍ 

تقدیر 

بی تدبیر خویشم!

---

<<   در مصاف من  >>

چه شاعرانه 

چه بی پروا

کیست 

به مصاف من 

ایستاده 

با سینه واری 

چنان چون

کُه ؟! 

چه شاعرانه 

چه بی پروا 

تااشک 

برافکنم 

زپای !

آه ؛

روح وارِ 

بلند 

آریائی 

خموش نمی مانی 

تابان 

شبچراغی 

از این دست 

مگر: 

ورنه 

هزار بار 

شیون ُ 

هزار دل 

مرده ز

حسرتُ 

هزار بغض

می خورد

در این 

شامان: 

آه 

واژه! 

واژه ی 

بی پروا 

تنها 

تُو 

مگر!

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۱ مهر ،۱۳٩٤ - kaveh

{{تماشا}}

سر آغاز :

آنچه را که نوشتم نه شعر که فی الواقع می باید که دلگویه نامیدُ اری دلگویه.

چرا که سخن چون از دل بر می آید٬ لاجرم بر دل می نشیندو غیر از آن از ارزش و محتوا خالی ست.و به متاعی می ماند بی رونق !!!

و من سعی کرده ام که به روح کلام نزدیک تر شوم و در این رابطه نه از مطالعه ی شاعران بزرگ ایران که از مطالعه ی شاعران خارجی نیز فارغ نبوده ام و انچه را که نوشتم حاصل اندیشه ها و طرز نگرش من به جهان است و اگر در آن کاستی مشاهده میشود نه از دریچه ی ذهن من که حاصل مشاهده ی بی شکوه چشم اندازی ست از ان دست که انسان اگاه از ان خروش بر میدارد.

۲۱.ژانویه ۲۰۰۴

کاوه محسنی بروجردی ــ انگلستان .

«شعر نو»

ماه که از پس حجاب ابر میشود پیدا

شعر نو ی است انگار.

........................
«ارمغان»

پدرم برای جهان بزرگی را ارمفان دارد

و اینش یعنی که جان بها.

 ------------       

«متن چشمهات»

و من از متن چشمهات چه چیزها که نفهمیده ام.

----------

«زلالی »

لندن

خیابان های خیس

صدای آهنگ بلند

دارم آرام آرام به زلالی خویش می رسم.

------------

«مست»

هوا مست

زمین مست

علف مست

و آدمی به تماشای این همه

و آدمی سرشار این همه

--------------

«جهان»

خدا غم را آفرید

انسان شعر را

و جهان هر دو را .

---------------

«ایمان»

گل سخن که شکفت بر لب

انسان به بودن ایمان آورد .

------------------

«چشمه ی خورشید»

ای چشم هات چشمه ی خورشید

تو با من از کدامین سپیده سخن می گوئی .

-----------------

«شاعر»

بغض سکوت که شکست شاعر شدم.

----------------

«هجران»

به شهر کوران تابان چراغی مگر

ورنه دل بمیرد از هجران

                                           

                «»

به بزرگمرد کاشان سهراب همین حدود آشنا

«ما نیز»

و بعد از تو

ما نیز

 آب را گل نکردیم

که این پاسداشت

آن همه بزرگی بود

 که تو برایمان

 به ارمغان آوردی.

و بعد از تو

ما ماندیم

و حریم حرمت واژه

وقلم

و بعد از تو

ما ماندیم

و دهانی پر فریاد

و دیگر هیچ!

---------------------------------------------------

«تهمت»

ما به چه می نازیم ؟

به اینکه شاعریم

به خدا به خود تهمتی

بر بسته ایم

به خدا که خالی است

بساطمان

این که معجزه نیست

و ما که موسا نیستیم

تا که عصائی را بدل به اژدها کنیم

که هزار فرعون فرا راهمان!

-----------------------------------------

«شرق»

چه شکوهی داشت

پروازت تا اوج

آه ای پرنده شرقی

همه دیدند پروازت را!

-----------------------------

«نمایش»

بزرگ محبوبا!

هر چه دارم برای تو

اما قول بده

که

 زیاد

 نمی بری مرا

اما قول بده

که گوش می سپاری

 گاه گاهی به حرفهام

که مثل شعر ی ناب هستند

که مثل شعری

پر ازاحساس هستند و

ز دل بر می آیند

بزرگ محبوبا!

هنوز عاشقت هستم

دیگران هر چه می خواهند بگویند

اما من همان ادم همیشه ام

اما من همان محبوب تو هستم

نه اینکه خودم را

پیش چشمانت گونه ای

دیگر به نمایش بگذارم

به خدا که راست می گویم!

--------------

با سلام چند شعر  برای صفحه مداد رنگی

«طلسم »

پرنده بی جفت

بوده گی اش

طلسم وحشت است

او ز عشق نمی داند

و رنه اینگونه نمی ماند.

------------------------------------

«کلید »

کلید معجزتی

و رنه

هزار قفل بسته دارم

کلید معجزتی

ورنه

جهانی غمانم!

------------------------

«منظر»

آغاز شدم

مثل شکفتن گلی

و جهان باد بی رحمانه است

در منظرم!

-----------------------------

 «آخرین»

نه ما آخرین

نسل شاعران نیستیم

که پس از ما

به شمارش

ریگ های

بیابان

شاعر

خواهد آمد

که پس از ما

خواهند گفت

بیچاره شاعری بود و

اینک نیست

پس خدایش بیامرزد!

------------------------------------

«White house»

نمی دانم  White house

قشنگ تر است

یا خانه ی ما !

اما هر چه هست

خانه ی ما

از سیاست

تهی است

و این را باید جرج بوش

بداند !

که آمریکا را

مفت  آورده

به چنگ

و در White house

خبر ها ست

و در

پس پشت

این

چهره قشنگ

هزار بازی است

!

----------------------------------

«چشم براه »

باید سرود

که همه

چشم براهند

باید سرود

که جز این

پیداست  نیست

خورشید

شکوهی

که جز این

 اگر هست

پس چرا من اش نمی بینم؟ْ

---------------------

(پینوکیو )

نه پینوکیو آدمک چوبی نیست
قلب دارد و عشق !
-----------------------
(دل شیر)
شب و رد خرس ها بر متن جاده
و ما و سکوتی که حتی دل شیر را هم می لرزاند

------------------------ 

« ملعنت  »

هشتصد سال سنگ

تا چه شود؟

ما دستهامان

به خون خویشان

آلوده است

و چه گناهی بزرگتراز این

هشتصد سال سنگ

تا چه شود

و چه کس ما را به این

گناه بی گاه فراخواند

ما بر خدایان خویش شوریدیم

و اینک ملعنت جاودانه ایم!

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٥ - kaveh